تبلیغات
آنای طبیب - مسافر

زخمهایت را پنهان کن.. آدمها عجیب با نمک شده اند !!!


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-12:06 ب.ظ

نویسنده :آنا

مسافر

داستان هزار و یک شب هم که باشد یک جای قصه که میرسی کم می آوری ، چشم باز میکنی و میبینی رفته اند همه ی آنها که دوره ات کرده بودند تا داستانهایت را بشنوند ، همه را ریختی توی داستانهای خودت و حالا همه شان دارند نقش اول یکی از داستانهای تو را ایفا میکنند بدون اینکه بفهمند چطور ترکت کرده اند... بعد ناگهان تمام خاطره ها هجوم می آورند بیخ حنجره ات ، بغض میکنی ، فرو میدهی ، دوتا اشک لجوج را از گوشه ی چشمت جمع میکنی و دوباره توی ذهن درمانده ات شروع میکنی به داستان سرایی و تمام تلاشت را میکنی تا همه را جمع کنی دور خودت.. اما یک وقتهایی دیگر خیلی دیر شده ، هیچ کاری از دست تو و شهرزاد و دکتر ها هم بر نمی آید !!! دیگر هیچ کس کاری ندارد که وقتی توی بخش میدوی برای رسیدگی به یک بیمار و از قضا بیمار بدحالت شبیه یکی از کاراکتر های زندگی توست ، ناگهان چقدر فرو میریزی !!! چاره ای نیست ، او رفته ، به یک سفر ، تو تنهایی ، او سفرش را بر نمیگردد و تو میدانی دیگر اگر بخواهی صدایش کنی هیچ صدای زنده ای نیست که به تو جواب بدهد ، فکرت دق میکند وقتی به معنی بی بازگشت عمیق میشود !!

پدربزرگ عزیزم !!! آقاجان مهربانم !! دست خودم نیست وقتی پیرمردهای همسن و سالت بیمار من میشوند و مرا پرت میکنن از لحظه ی حال... اینجا هوا بدون تو خیلی غمگین است ، هوای سفر تو انقدر لذت بخش هست که آنهمه عجول بودی برای رفتن ؟!



نظرات() 
asaaal
پنجشنبه 21 شهریور 1392 05:25 ب.ظ
لینک شدید شما هم منو با عنوان اعتماد به نفس وموفقیت لینک کنید
tecton
یکشنبه 17 شهریور 1392 09:22 ب.ظ
عزیزم متاسفم
خدا رحمتشون کنه
دكتر نفیس
سه شنبه 12 شهریور 1392 10:27 ب.ظ
پرت شدن با سرگیجه ها..
ص
دوشنبه 11 شهریور 1392 01:15 ب.ظ
آخی
خدا رحمتشون کنه، هم پدربزرگ رو و هم این بیمارِ از دست رفته رو
خدا به تو هم خیر بده، و صبر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.