تبلیغات
آنای طبیب - گنجشک و مرگ

زخمهایت را پنهان کن.. آدمها عجیب با نمک شده اند !!!


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1391-04:41 ق.ظ

نویسنده :آنا

گنجشک و مرگ

از صبح حال خوشی نداشتم.. تا حالا تو خواب و بیدار تو خلسه رفتی؟اسمش بختکه یا هرچیزه دیگه ای،تجربه وحشتناکیه !تا صب بزور دو ساعت خوابم برد و همش حس میکردم یه چیز غیر عادی تو خونه هست.. یه چیز غیر عادی حواسش به منه.. وقتی تنها باشی حتی فکرشم دیونت میکنه.. صب بعد اذان یه چیزی گفت نکنه این سایه ی عزراییله ؟! نکنه مرگ.. بیخیال دختر،باز زد بسرت.. با بدبختی این فکرا رو از خودم دور کردمو راهی شدم

اورژانس امشب غلغله بود،چپ و راست مریض تصادفی برامون میاوردن و وقت سر خاروندن نداشتیم... هول و هوش 10 بود که بدحال ترینشونونو آوردن،یه آقای مجهول الهویه با لباسای مرتب که بعدا فهمیدیم سرگردن و 38ساله!!همه چی سریع اتفاق افتاده بود،یه پراید زده و در رفته و ایشون پرت شده بود تو لاین مخالف و بعد هم یه پژو.. حالش وخیم بود.. من تقریبا ماتم برده بود و داشتم به داستان احتمالی زندگیش فک میکردم (البته قبل از اینکه سن و شغلشو بدونم!)..مثلا ممکن بود واسه دیدن نامزدش بعد از یه روز سخت کاری.. یا شاید تولد بچه ش..یاحتی تولد خودش..شایدم روضه داشتنو الان همه متنظرن زنگ درو بزنه.. تو دلم فقط خدا خدا میکردم این هم بخیر بگذره و .. ما خیلی کارا براش کردیم،به هر دستاویزی بود متصل شدیم،و درست تو لحظه هایی که من به خیال سادم فک میکردم خطر گذشته و داشتم آزمایشاشو چک میکردم تازه فهمیدم چند دقیقه قبل فوت شده..  خشکم زده بود،درست مثل لحظه ای که شنا بلد نیستی یه دستی از ته آب میکشدت پایین،میتونی درک کنی چه حسی داره؟!!.. بعد بغض کردم. بعد آروم آرومو پنهانی تو خلوتم گریه کردم.. وقتی بردنش صدای خانومش می اومد.. داشت ضجه میزد.. منم تو دلم باهاش گریه میکردم.. اینجا باید محکم باشی.. اگه ببینن اشکاتو خوب نیست.. واسم عادی نبود بیمارم با این سن کم با اون همه تلاش از دست بره.. هنوزم عادی نیست.. امیدوارم هیچوقتم عادی نشه.. چند دقیقه بعد یه خانوم مسن تر ارست کرد و تموم.. سرم سنگین شده بود وقتی پسرش از شوکه شنیدن خبر پخش زمین شد.. اینجا این چیزا عادیه.. میدونی چی میگم؟؟ روزی چندتا مرگ تو همینجا اتفاق می افته.. یه لحظه حس کردم اورژانس تاریک ترین نقطه ی هستیه...حتی از قبرستان هم تاریک تر.. اینجا با تمام تلاشت برای بقا گاهی بازنده ای..خدایا نمیتونم با خودم کنار بیام.. این انصاف نبود.. اون هنوز جوون بود.. خدایا تو دنیات این همه ظلم میشه چرا بدات انقد پوس کلفتن پس.. این بغض لعنتی.. این "چرا" یی که هوااااار میکشه تو مغزم.. اینا دست از سرم برنمیداره.. مرگ،انگار مثه یه گرداب دور تا دور سرم میچرخه.. خدایا اون مرد هنوز خیلی جوون بود.. حالا یاد حرفای "مصطفی مستور" تو کتاب من گنجشک نیستم" می افتم،کتابشو از حفظ نیستم ولی حس شخص اول داستانو که تو گور مرگ گیر کرده خوب میفهمم..باید یادم باشه " من گنجشک نیستم که از لولو خرخره مرگ بترسم" یا یه چیزی شببه این.. خدایا پس چرا دنیا رو آفریدی قربونت برم ؟؟ :((

پ.ن)نوشتم فقط محض تخلیه اندکی از این بغض میان کشیکی که برایم تاریکترین بود 



نظرات() 
صدرا
دوشنبه 13 آذر 1391 08:22 ب.ظ
تو بیمارستانی که مادربزرگم رو از دست دادم،قبل از مادربزرگ من یه نفر فوت شد.
پرستارا دور هم جمع شده بودن ادای بستگان متوفی رو که گریه می کردن و ضجه می زدن در میاوردن و می خندیدن.
نذار هیچ وقت برات عادی بشه،هیچ وقت
tecton
سه شنبه 7 آذر 1391 10:14 ب.ظ
نمی تونم ثانیه خودمو جات بذارمو ...
سخته بیمارستان و دیدن مرگ بیمار...
پاسخ آنا : خیلی هم سخت :((
شیدا
یکشنبه 5 آذر 1391 07:51 ب.ظ
آنای عزیز.. چقدر سخته دیدن این صحنه ها..
منم امیدوارم هیچ وقت برات عادی نشه و همیشه همین آنای دل رحم بمونی.. ولی چاره نیست جز کنار اومدن با حکمت خدا.. خودش بهمون جون داده و خودش حق داره هر وقت خواست پسش بگیره..
پاسخ آنا : مرسی شیدا بانو :(
خدا به همه صبر بده
یک دانشجوی پزشکی
پنجشنبه 2 آذر 1391 06:15 ب.ظ
آخ حرف دلم رو زدی
پاسخ آنا : :(
irman
پنجشنبه 2 آذر 1391 04:17 ب.ظ
kheili ghashang neveshte budi....shayad behtarin postet bud.
پاسخ آنا : مرس فرانه جان.. :(
دختری در همین حوالی
پنجشنبه 2 آذر 1391 12:19 ق.ظ
آخ آنا آخ آنا....
چقدر بده این دنیا با همه ی خوبیاش وقتی میبینی عزیزترینت یا عزیزتزین کسی در عرض یه ثانیه تموم میشه، میشه عکس، میشه خاطره، میشه گذشته...
آخ آنا...
خدا جوابت رو داد به منم بگو...
خدایا تنبیهی بدتر از این دنیا هم بود؟ جهنم بدتر از اینه که عزیزت بره؟ از اینکه هر روز بمیری و به روی خودت نیاری و همه فکر کنن زنده ای؟؟؟؟ خدا انصافه؟؟؟
پاسخ آنا : آخ همسایه آخ همسایه :((
مریم
چهارشنبه 1 آذر 1391 11:36 ب.ظ
سلام
خیلی دردناک بود و دردناک هست و ...
این نفهمیدن اوضاع را دردناک تر هم میکنه(خدایا پس چرا دنیا رو آفریدی قربونت برم ؟؟)
هر چی بگم میشه شعار ! خدا به هممون صبر بده.
پاسخ آنا : آمین :(
یازار
چهارشنبه 1 آذر 1391 10:42 ق.ظ
صحنه های بسیار ناراحت کننده ای بود من با اینکه شغلم اصلا ربطی به این چیزها نداره ولی در نوع خودم اقلا شاهد فوت 10 نفر از نزدیک بودم واقعا حق با شماست و خیلی ناراحت کننده هست صحنه آخری که طرف نفس آخرش رو میکشه عکس العملهایاطرافیانش و... اینها هم جزویی از زندگی است کاریش نمیشه کرد.
پاسخ آنا : همینکه کاریش نمیشه کرد سخته :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.