تبلیغات
آنای طبیب

زخمهایت را پنهان کن.. آدمها عجیب با نمک شده اند !!!


Admin Logo
themebox Logo




تاریخ:سه شنبه 18 اسفند 1394-05:37 ب.ظ

نویسنده :آنا

تصمیم آنا !

بالاخره تصمیمو گرفتم !!!!

 بعضی وقتا بعضی تصمیم ها خیلی سخته و شاید هم برای آدم گرون تموم شه ، اما بقول دوستم ، معمولا ما آدما تو شرایط خاصی که قرار داریم بهترین تصمیم رو میگیریم !!!! البته من خودم به شخصه  معمولا تو گرفتن مهم ترین تصمیمات عمرم دکترای افتخاری افتضاح ترین تصمیم رو از معروفترین دانشگاه های اونور آب دارم ، اما الان هم دل میسپارم به این که احتمالا الان و با توجه به شرایطم بهترین کار اینه که گذشته و همه ی آدماشو بذارم تو همون گذشته بمونن و یه آینده درست و حسابی رو برنامه ریزی کنم ، اینجوری خودمم کمتر اذیت میشم ، اینجا برام پر از خاطره ست !!!! به امید خدا...

خلاصه اینکه بعید میدونم از بعد امتحان دستیاری دیگه اینجا چیزی بنویسم ، میگم " بعید " چون یه وقتا واسه خودمم غیرقابل پیش بینی میشم ، واسه همین اگر کسی خواست بعدا همو پیدا کنیم و آدرس خونه جدیدمو داشته باشه ، اگه دوست داشت واسم پیام بذاره تا آدرسم رو محرمانه بهش بدم !!!

به شدت التماس دعا دارم ، دوستون دارم ، در پناه خدا

امضا : آنا

 



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 7 بهمن 1394-04:57 ب.ظ

نویسنده :آنا

سیب لوزه

در حال ویزیت بیمارم هستم ، که بی هوا سرش را میشکد می آید تو ، میگویم منتظر بماند تا نوبتش شود !!! نوبتش که میشود انتظار دارم پشت بندش پدر یا مادری وارد شود ، خودش تنها س ، فقط 11 سال دارد ، میگوید مادرش چون باردار است نیامده !! با اینکه کوچک است اما ناخودآگاه از بزرگی اش حظ میکنم ، با اینکه اعتقاد کامل دارم بچه ها نباید بزرگی کنند !!! از حرف زدنش میتوانم بفهمم چه شده ، قشنگ یاد دو سال پیش خودم می افتم که انگار یک سیب گنده تپل را وسط گلوت سبز کرده باشند !!! لوزه های متورم و غدد لنفاوی باد کرده !!! من به جای او نا خوداگاه آخ آخ میکنم ، چون میدانم چقدر درد دارد این لوزه ها !!!! توضیح میدهم که باید عملش کند  و در جواب من که انگار تو ی چشمهام خوانده پس چرا انقدر بیخیال ؟! میگوید : آخه ما مستاجریم خانوم دکتر !!! نگاهم را میدزدم  روی برگه دفترچه اش !! چه میتوانم بگویم ؟! چه دارم که بگویم ؟!!! میترسم نگاه مستاصلم غرور کودکانه اش را درگیر کند !!  مثل خیلی های دیگر باید ها و نباید های بیماری اش را توضیح میدهم و چند قلم دارو و ... و پشت بندش اضافه میکنم : به پدرت بگو اگه تونست حتما فکر عملت باشه !! بلند شده و دارد میرود اما انگار حرفی توی گلوش جا مانده ، کنار همان لوزه ها ی سیبی !! میگوید : خانوم دکتر ، بهم قبلا گفتن باید عمل شم ، اما ما مستاجریم ، بابام کارمند شهرداری ، پولشو نداریم ...  آخ انگار دارم له میشوم زیر لوزه ها ش... تمام کاری که از دستم بر می امد همان نسخه بود و توصیه به سر زدن به همین بیمارستانهای دولتی که وزیر محترم بهداشت ادعای طرح تحولش را دارند ... او میرود و من میمانم وسط صندلی ام لوچ شده و  بغضی که  هی اسرم فریاد میکشد ، کاش میتوانستی .....

 

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ......


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:جمعه 12 تیر 1394-12:08 ب.ظ

نویسنده :آنا

این روزهای من

اینکه چطور شد یکهو گذرم به این خانه ی گرد و خاک گرفته افتاد و چطور دستم روی کیبورد لیز خورد و ذهنم دلش هوس نوشتن کرد را خودم هم نمیدانم  فقط میدانم یک عالمه حرف در من قیام کردند و میدانید که ؟! گاهی بعضی قیامها انقلاب عظیمی میشود .

اخرین باری که نوشتم مسافر سرزمین آشنا و غریب و به نسبت دوری بودم و حالا دنیای من تقریبا خیلی تغییر کرده... بین روزهایی که یک دختر تنها میشود مسئول درمانگاه روستایی یک دهکده ی 9000 نفری و هی سعی میکند با تمام کمبود نیروها و غرولند پرسنل هایش کج دارو مریض کنار بیاید تا مبادا کار مردمی روی زمین بماند تا اکنونی که آشنایی با نیمه گمشه ای سبب میشود به نزدیکترین جای ممکن پرواز کنی و دهکده و تمام حاشیه هایش را بگذاری برای اهلشان و درکنار کسی باشی که قرار است مایه ی آرامش هم  شوید.... و بار دیگر وقتی به خودم نگاه میکتم ، عجیب دلم برای 22 سالگی ام ّپر میزند ، یک 22 سالگی دور از ادمهای اشتباهی آنروزها ، اما مگر میشود ؟!! مگر داریم ؟!!!

حالا دکتر طرحی و سرپرست مرکزی شده ام در همین حوالی ، با جمعیتی حدودا 20 هزار واندی ، با خستگی های مفرط روزانه ی فراوان که هربار باید یکساعتی پشت فرمان بنشینم و بعد بدویم باهم برای آلونکی ، آشیانه ای ، اثاثی ....  شرط میبندم اگر 22 سالگی ام الان کنارم بود باورش نمیشد میتواند قوی تر هم باشد !!!! با رویاهای بزرگتر از آنروزها با مسئولیت های بیشتر و دغدهای گسترده تر !!!! و تمام تلاشم این است که ای کاش ها ی زندگی به مرز نزدیک به صفر برسد و هرگز روزی اشتباهاتم ریشخندم نکنند !!!!

نمیدانم این خانه هنوز خواننده خاموش و روشنی دارد یانه ، اما یقین دارم دنیای تمام شماها هم عوض شده ، چندسالی بزرگتر و باتجربه تر... با رویاهای واقع بینانه تر !!!! هرچند رویا باید غیرواقع بینانه باشد تا نامش رویا شود !!!! به هر حال ، ارزو میکنم دنیای تمام شماها هم شاد باشد و روشن ... اگر خواستید و اگر بودید بگویید کجاییی ؟ چه میکنید ؟؟ افسوس و ای کاش هنوز مهمان خانه دلتان میشود یا نه....

حالا باز هم مینویسم بعدا.. اگر عمری باشد... فعلا ... در پناه خدا



نظرات() 

تاریخ:شنبه 10 آبان 1393-01:32 ق.ظ

نویسنده :آنا

حسینی باشید نه هیأتی !

به لطف زندگی و اتفاقاتش این یک سال آنقدر عجیب گذشت که حس میکنم یک شبه دختربچه درونم هی بزرگ و بزرگتر شد شبیه آلیس سرزمین عجایب ، اما نه قامتش تنها !!! البته نه اینکه ناراضی باشم ها ، نه ، اتفاقا خیلی هم خوب بود هرچند تازه چشمهام رو باز کردم و دارم گمشده های زندگیم رو یکی یکی لیست یکنم که شاید هم اینکارم حتی بدرد عمه م هم نخورد اما به هر حال همیشه لازم است یک حساب سر انگشتی از اموال داشته و نداشته ات داشته باشی !!!

مثلا من تازه فهمیدم بازه ی سنی 22 تا 26 سالگیم رو گم کردم !!! علی رغم تمام تلاشی که میکنم برای زندگی در لحظه حال ، اما هنوز هم گاهی اشتباهات گذشته ام ناخودااگاه تکرار میشود و تازه فهمیدم آینده حتی با برنامه ریزی هم هنوز برایم ترسناک و غریب است !!!

خلاصه کنم ، هستم هنوز ، ولی سعی میکنم مثل سابق از درد بیمارانم و خاطرات کاری ام بگویم !! حتی دوست دارم گاهی دست ببرم به کاغذ و با ذهنم به شور بنشینم ببینم بیت های شاعرانه ش رو کجا قایم کرده ، مطمئنم این یکی رو گم نکردم فقط کمرنگ شده !!!

کوله بار هفت سال درس و طبابت بر دوش، دارم میروم سمت سرزمین طرحی ام ، با دختری که اصلا شبیه دیروزش هم نیست ، بیشتر از آنکه باید بزرگ شده ، خدا کند بزرگی هم آموخته باشد .

اگر این روزها واقعا حسینی شدید ، التماس دعای فراوان



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 6 مرداد 1393-07:14 ق.ظ

نویسنده :آنا

بزدل

1 ) دلم به حال وبلاگ کوچکم میسوزد !! طفلکی مثل من خیلی تنها شده !! من هم که می ایم نق میزنم و میروم فقط !! چه میکشد !!

2 ) زیر دوش که میروی یک عالمه حرف یادت می اید ، یک عالمه گریه فوران میکند ، یک عالمه حساب و کتاب میکنی خودت را !!! تازه یادت می اید که چقدر دنیا عجیب است ، هر چه بزرگتر میشوی ، مشکلاتت هم بیشتر گنده میشود !! یک روزهایی از نمره های مدرسه میترسیدی ، بعد از کنکور ، بعد از حسرت بدل ماندن پزشکی ، بعد از پاسی دروس دانشگاه ، بعد از ماندنت توی آن دانشگاه لعنتی و سر کله زدن با اساتید لعنتی تر ، بعد از عشق و نرسیدن ، بعد از عشق و رسیدن ،بعد از سلامتی ، بعد از مرگ ، بعد از پزشک بد بودن ، بعد از لوزه هات ،  بعد از ازدواج ، بعد از تجرد ، بعد از طرح ، بعد از رزیدنتی ، لابد بعد از ایضا ازدواج و بچه دار شدن و مریضی بچه ها و سلامتی خانواده و... ، یک اعتراف بزرگ ، من در تمام مدت زندگی ام یک بزدل تمام عیار بودم !!!
 
3) چاقو گرفتم دست خودمو افتاده ام به جان زخم کشیدن روی روحم.... بیچاره خودم... چقدر سخت میگیرمش ... چقدر عذابش میدهم... میچلانمش هر بار و کور خطابش میکنم... بس است..
 
* آی ادمها که اتفاقی گذرتان می افتد به این خانه ی تنها... یادتان باشد عشق یکبار با ساده ترین و صمیمی ترین شکل ممکن سراغتان را میگیرد ، سادگیش کورتان نکن ، صمیمیتش ناهوشیارتان نکند ، بگذارید در ساده ترین و صمیمی ترین شکل ممکن عاشق باشید ، خودش برکت می آورد سراغتان
 
 
* راستی عیدتان مبارک !!! برکت باشد و سلامتی .


نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 تیر 1393-04:13 ب.ظ

نویسنده :آنا

سرنوشت

***خدایا مرا با مجازات خود ادب مفرما و به عقوبت ناگهانیت غافلگیرم مکن * کجا نیکوی توانم یافت ای پروردگار ، که نیکی جز پیش تو نیست و از کجا رهایی خواهم یافت که جز به لطف تو رهایی میسر نیست ! * آنکس که نیکوکار است از یاری تو بی نیاز نیست و آنکس که بدکار است و از تو فرمان نبرده و رضای تو را نخواسته از قلمرو اقتدار تو بیرون نیست * پروردگارا پروردگارا پروردگارا پروردگارا... تو را به تو شناختم و تو مرا به وجود خود دلالت فرمودی و به سوی خویشم خواندی * اگر تو نبودی نمیدانستم که چیستی * ستایش خدایی را که او را میخوانم و مرا پاسخ میدهد هرچند وقتی او مرا میخواند کاهلی میکنم :( * ستایش خدایی را که هرچه از او میخواهم میبخشاید هر چند هنگامی که او از من وامی طلب کند بخل میورزم :(( * ستایش خدایی را که حاجتم را با او درمیان می نهم و برای راز و نیاز هر وقت بخواهم بدون هیچ واسطه با او خلوت مینمایم و او حاجتم را روا میسازد و غیر او را به دعا نخوانم که اگر از غیر او چیزی میخواستم حاجتم بر اورده نمیشد * ستایش خدایی را که جز به او امیدوار نیستم که اگر به دیگیری امید میبستم مرا ناامید میگرداند * ستایش خدایی را که کار مرا به عهده خویش گرفت و عزیزم داشت و کارم را بر عهده مردم نگذاشت تا خوارم گردانند * ستایش خدایی را که گناهانم را با بردباری بخشود گویی گناهی از من سر نزده * پروردگارم عزیزترین چیزهای من است و سزاوارترین به ستایش من .....

*** دعای بالا سطور آغازین دعای محبوب من است ، دعای ابو حمزه ، یکبار که امتحانش کنید ، مزه اش که  زیر زبانتان برود...  لذت خواندنش را به هیچ چیز دیگری نخواهید داد... شب سرنوشت یادتان نرود چشیدنش .

*** از سوم رمضان 88 خیلی میگذرد ، از همان روزی که تصمیم گرفتم چشمم را روی تمامی تاریخ های مهم عمرم ببندم و رد شوم  ، و خواسته ام برای فراموشی بدل به اراده ای شد که باورش برای خودم هم ناممکن است ، این روزها  فراموشی کامل گرفته ام انگار !!!

*** بخشیدم تمام کسانی را که خواسته و ناخواسته باعث آزارم شدند ، کاش آنها هم میبخشیدند !!.

 

*** التماس دعای فراوان ...



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 15 تیر 1393-08:12 ق.ظ

نویسنده :آنا

تلخ ... شیرین ... ترش

1 ) اینترن جراحی بودم و داشتم پیرمرد 70 ساله ای رو که با مشکل پروستات مراجعه کرده بود معاینه میکردم !! با دوتا انگشتم پلکش رو پایین کشیدم تا علایم کم خونی احتمالی یا ایکتریک بودن رو چک کنم .. تو همون لحظه که دقیق شدم به ملتحمه یکهو گفت : پخخ !! قیافه من رو تجسم نکنید لطفا !!!


2 ) اینترن ای ان تی بودم که پسر بچه کوچولویی با لوزه های بالا امده رو نیمه شب آوردند اورژانس !!! آآآ کردن این وروجک همان و جذب ویروس نازنین EBV همان !! نتیجه عملی ؟! از 4 روز قبل شب تولدم بستری بودم !!! نتیجه اخلاقی ؟!! بترسید از ویروسک های این کوچولو ها !!!
 
3 ) حالا که ایستاده ام روی این سکو !! حالا که لباس فارغ التحصیلی بر تن دارم... حالا که سوگند نامه را رو به رویم گشوده ام... تمام سالهای عمرم فیلم نامه ای شده در مقابلم ... تلخ .. شیرین ... شور ... بی نمک ... تند ... ترش... صدایم محکم است و رسا.. اما میلرزم .. کودک درونم گریه میکند.. از بزرگ شدن ترسیده 

4 )  تمام دیشب توی خواب گریه میکردم... فقط بخاطر یک عکس ساده !! ... > به نا خودآگاهتان حالی کنید به عکسها بی محلی کند وگرنه خوابتان کوفت میشود !!! 


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393-03:55 ق.ظ

نویسنده :آنا

صبرت که تمام شد ، نرو !! معرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود .

میخواستم دنیای مجازی کوچکم بعد از 92 یک نوشته ی شروع داشته باشد.. شگون ندارد پایان محض !!

پایان !! تمام !! این روزها خیلی فکرم درگیرش بود !! درگیر همین چند حرف !! که از دو زاویه میشود دیدیش !! که این هم باز درگیر مساله ی نسبیت  شده !! یا شاید من خیلی ساده بین بوده ام ؟!!

یک وقتهایی هست که وقتی میگویی " تمام"  انگار رها شده باشی ، انگار مجذوب بزرگترین نعمت هستی باشی ، مثلا :

مشق تمام / کار تمام / دانشگاه تمام / بخش تمام / استاد تمام / راند تمام / مورنینگ تمام / امتحان پایان بخش تمام / کشیک تمام / پایان نامه تمام / طرح تمام /  جاده تمام / درد تمام / رنج تمام / بیماری تمام / جنگ تمام / فقر تمام / حادثه تمام / حسد تمام / جنایت تمام ....

اما از آنکی زاویه اش که ببینی ، باید یک دستمال بگیری دستت و آماده هق هق باشی ، مثلا :

مهمانی تمام / تولد تمام / خواب تمام / عید تمام / سفر تمام / سی پی ار تمام / نبض تمام / نفس کشیدن  تمام / راه رفتن تمام / دیدن تمام / پدر بزرگ تمام / عشق تمام / رابطه تمام...

حالا من ته جاده ی چند تا از این تمام شده های خوب و بد ایستاده ام و ذهن نامردم مدام فلش بک میزند به اول راه ، به دانشگاه ، به پزشکی و عشقم به این حرفه ، به تمام دوستهام ، به کشیک ها ، به استرس مورنینگ ها ، به رابطه ، به تمام چیزهایی که از دست رفت و تمام چیزهایی که حاصل شد !! حالا عین آدمهای گیج یک دست دستمال گرفته ام و نصفه ی لب دیگرم تبسم است !! این دوگانگی ها یک روز مونگلم میکند ، خودم میدانم !!!

قرار بود از شروع بنویسم ، همه اش شد تمام تمام که ، شگون ندارد !! به هر حال به یک نکته ی تکراری و کاملا کلیشه ای رسیده ام بعد از این همه تعقل !! که بعد از هرغروبی یک طلوع هست ، بعد از هر سختی راحتی ، بعد ازهر پایان یک سر آغازو.. خلاصه از همین حرفها که درونش هم امید هست هم توجیه هم روشنایی هم کلیشه !!!

                           گر مرد رهی غم نخور از دوری و دیری/ دانی که رسیدن هنر ...

اومدم بگم تو هم اگه مثه من فک میکنی ته همه ی تمام شده هایی ، بیخیال بابا ، پاشو ، زشته ، ازت توقع داره بالاسری ، خودشم حل میکنه همه چیو ، بشین رو تابشو بذار خودش هولت بده ، چشاتوهم ببند و بگو " من به دستهات اعتماد کردم ، منو محکممم بغل کن ".. بعدش فقط ببین چی میشه ، هرچی شد بهش شک نکن ، درستش میکنه  !!

گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت / تو پای به ره بنه دگر هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت    

تمام !!

 

شـــــــــــــــــــروع !! :)



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393-01:20 ق.ظ

نویسنده :آنا

فرشته نجات

بانک خون کشور آلمان بیش از 30 میلیون عضو داره یعنی اگه کسی دچار سرطان بشه احتمال درمانش خیلی بالاست اما توی ایران نزدیک به 20 هزار عضو از 70 میلیون نفر بیشتر نداره.. توی این همه شادی و صفا و این داستانا خیلیا منتظرن که فرشته ی نجاتشون بشید. سرطان قابل درمانه با کمک تک تک شما.. میپرسید چطور ؟؟ فقط یه خونگیری ساده ، نه عضوی از بدن شما برمیدارن نه هیچ چیز ترسناک دیگه ای... بیمارستان شریعتی تهران از ساعت 9 الی 13 این کار رو توی طبقه سوم مرکز کنسر (طبقه سوم ساختمان اورژانس ) انجام میده .. شاید شما فرشته نجات یک انسان باشید "



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 27 اسفند 1392-01:22 ب.ظ

نویسنده :آنا

حرف آخر... سال آخر

بالاخره امروز آخرین روز بخشای اینترنی بود و بالاخره من دارم به پایانش میرسم البته بعد از دفاع پایان نامم .. روزی که دوس داشتم وقتی رسید برم تویه جای مرتفع و داااااااااااد بکشم.. اما حالا که به ته رسیدم حس گنگی دارم.. انگار که یک عالمه راه اومده باشی و وقتی برگردی که حدودشو تخمین بزنی ببینی هنوز اولشی.. تازه حس لاک پشتها رو میتونم درک کنم .. اون داااد و اون جای مرتفع رو تو خودم خفه کردم !!

نمیخواستم یا شایدم حس نوشتن آخرین متن سال رو نداشتم.. مثه متن روز تولدم که هیچ وقت فراموش نمیکردم بنویسم و اینبار بخاطر بستری تو بیمارستان بیخیالش شدم... اما اتفاقی افتاد که وادارم کرد بنویسم.. وادارم کرد بیام اینجا و داد بکشم... جاییکه مال خودم بود خونه ی خودم بود و وقتی افتتاحش کردم خونه ی یکی دیگه !!! اومدم بگم سال 92 محترم ، من خیلی بهت امید داشتم ، خیلی روت حساب باز کرده بودم... اما حالا که رسیدیم به آخرت خوشحالم که داری زودتر میری ، راستش شاید زودتر از هر سال دیگه ای برام گذشتی و هیچوقت مثه بعضی سالا آرزو نکردم زودتر تموم شی ، فقط تو تمام روزهات امیدوارم بودم و چشم انتظار معجزه.. که اصلا نمیدونم رخ داد یا نه.. فقط الان که تو روزای پایانیت هستم بی نهایت غمگینم .. کاش قادر بودی بفهمی بینهایت غمگین بودن یعنی چه !! پدربزرگم... اعتمادم.. ایمانم... امیدم..روزها و خاطره های بد و خوب... همه رو توی روزای تو جا میذارم و رد میشم!! و از حالا دارم با خودم بلغور میکنم که هی "آنا" ، دیگه از 93 توقع نداشته باش !!!

امسال ، سال نو ، اگر عمری بود قراره با شهدا باشیم... توی جبهه.. اگر قسمت شد و روی مین نرفتیم و زنده ماندیم که هیچ.. اگر هم رفتیم که حلالمان کنید لفطا.

** سر سفره تو رو خدا منو هم یاد کنید.. سالتون پر برکت و شاد برای همیشه .. سال نو مبارک



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 25 دی 1392-12:02 ب.ظ

نویسنده :آنا

شیعه آیا فقط اشک و آه است ؟!

درمانگاه پیوند، روز بعد از عاشورا تاسوعاست ، دخترک با پدرش روی صندلی مینشیند ، مضطرب و سربه زیر است و خیلی خیلی جوان ، فقط 18 سال دارد و مدام با انگشتهاش بازی میکند !! پدرش دارد توضیح میدهد که از وقتی دخترش فهمیده امیدی هست روحیه اش بهتر شده و حتی به دانشگاه رفتن فکر میکنه ، دخترک لبخند میزند !! نوبت به سوال نهایی میرسد ، استاد میپرسد " آقا شغل شما چیه ؟!" پدر " کارگرم آقای دکتر "، استاد مکث میکند ، انگار این قسمت توضیحات خیلی سنگین باشد ، ادامه میدهد " میدونید باید 20 الی 30 میلیون تومن تو حسابتون باشه تا عمل انجام بشه ؟!".. پدرعقب میکشد و مبهوت " ولی من فقط یک کارگرم آقای دکتر، خیلی هنر کنم 300 یا 400 تومن دوره های درمانی بعد از عمل رو بتونم پرداخت کنم ، این مبلغ خیلی زیاده ".. من که نگاهم ازپدر بین استاد و دخترک چرخ میخورد ، چشمم میافتد به رزیدنتها که پچ پچ میکنند ، استاد دوباره سعی میکند حفظ ظاهر کند " کسی رو سراغ ندارید که بشه ازش قرض گرفت ؟! این مبلغ رو برای داروها لازم دارند وگرنه هزینه عمل پیوند و دستمزد جراح و بیمارستان رایگانه ، اما داروهای بعد از پیوند برای جلوگیری از پس زدن پیونده که گرون و خیلی خیلی لازمه ، اونجا دیگه بیمارستان نمیتونه کاری کنه و شما باید از عهده ی خرجش بر بیاید".. پدر سرش را پایین میندازد " ندارم آقای دکتر.. من تمام زندگیمم بفروشم اینقدر نمیشه .. هیچکی قرض نمیده " ، دخترک سرش پایین است دارد با گوشه ی پالتوش ور میرود ، دنبال لبخند صورتش را میکاوم ، خشکیده !!... بیرون که میرود انگار همه نفس ها را حبس کرده باشیم این مدت ، آه میکشیم ، رزیدنتی که پچ پچ کرده بود میگوید که خیلی غمگین است و نمیشود کاری برای این کودک کرد ؟؟!! این سوال توی گوش همه ی ما زنگ میخورد..

یاد ولیمه ها و نذری هایی میافتم که عاشورا و تاسوعا خرج میشود تا مردم باور کنند تو ادم معتقدی هستی و بعد همه حرص میزنند یک لقمه قیمه نذری گیرشان بیافتد با این که شکمشان پر است ، نذری هایی که هیچوقت به دست صاحبان اصلیشان نمیرسد و توی محلات بالاشهر مظهر دور هم بودنی و خنده و شادی میشود و زیر دست و پا خیلی ها حاضرند له بشند و یورش ببرند انگار آمده اند وسط میدان گلادیاتور ها و بعد خانوادشان هورا بکشند که عجب کار درستی تو!!، یاد روضه هاییی میافتم که پول هنگفتی میدهی تا فلان مداح بتواند حسابی اشک همه را در بیاورد و دلشان را بچزاند و حرف های تکراری تحویل ملت بدهند و یادشان برود اصل قیام چی بود.. یادشان برود این حسین پسر همان علی ست که شبها ناشناس برای بچه های یتیم غذا میبرد و پسرش همان سجاد بخشنده است.. تو ولیمه میدهی به اسم نذری و روضه علم مکینی به اسم حسین و گوسفند سر میبری که همه باور کنند حاجی شده ای و بعد پز بدهی که ایولله عجب در راه خدا داری خرج میکنی و پیش مردم اعتبار داری، آنوقت  اینجا ، توی همین بیمارستان ، یک عالمه بیمار هستند که راحت جان میبازند چون هیچوقت پول دارو درمانشان جور نمیشود، تو حتی شاید به این فکر هم نکنی که دقیقا روز بعد عاشورا دخترک بیماری نا امید بشود چون پدرش یک کارگر ساده است و انصاف نیست توقع داشته باشد بخاطر او دار و نداری را که حتی یک سوم پول عملش را هم جور نمیکند بفروشد ... کاش متوجه میشدی دوست مذهبی من ؟!!

* شیعه آیا فقط اشک و اه است !/ این تصور بسی اشتباه است.. شیعه و عافیت ؟! وا مصیبت / اشک و اشرافیت ؟! وا مصیبت.. مرحوم آغاسی



نظرات() 

تاریخ:جمعه 20 دی 1392-12:10 ب.ظ

نویسنده :آنا

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی / ز نا مساعدی بختش اندکی گله بود

در سمت اینترن روانپزشکی نشسته ام توی درمانگاه وبا استاد و رزیندت و فلو داریم بیماران پیوندی را ویزیت میکنیم ، این قانونه که بیمار ابتدا از نظر روانپزشکی از نظر روحیات و شرایط پیوند و وضعیت مالی اکی بگیرد و بعد پله های پیوند رو طی کند !!!

1) اولین روز درمانگاه پیوندم است و اولین موردم خانوم دکتر متخصص قلبیست که بخاطر بیماری خود ایمنی ، کبدش جوابش کرده و باهاش سر لج افتاده !! ایکتریک و زرد است ، نه تنها توی چشمهاش که دورش انگار یک هاله ی تاریک غم احاطه اش کرده ، میگوید " میدانم پیوند چیست و این دانستن دارد آزارم میدهد ، از ترحم بزارم و بعد از این همه سال .. " ... راست میگفت ، زیادی دانستن اصلا خوشایند نیست ، بعد از این 6.5 سال تنها درسی که خوب یادش گرفته ام همین بود .

2) مرد 50 ساله است ، خیلی تکیده تر و پیرتر از اینها میخورد ، میگوید سالهاست که اسپانیا زندگی میکند ، همانجا ازدواج کرده و یک پسر 20 ساله دارد که خیلی به او وابسته است و دوستش دارد و همسر و پسرش گاهی برای  ملاقاتش می ایند ایران ، برگشته تا همینجا ، توی وطنش بمیرد ، بغض میکند وقتی کلمه مرگ روی لبهاش اژدها میشود ، میگوید الکل کوفتی باعث شده به اینجا برسد و حالا نمیداند چطور به پسرش بگوید که کارش به پیوند رسیده و شاید هرگز زنده نماند ، به دروغ گفته که حالش خوب است و باز بغض میکند و اینبار چشمهاش به وضوح خیس میشود اما دوباره خودش را جمع میکند ،همانجورکه  دارم فکر میکنم که چقدر از گریه مردها رنج میبرم سر به زیر میشوم ، ادامه میدهد که مشکلات مالی اش زیاد بود اما برادرش کمک میکند... دست آخر استاد میگوید " به پسرت راست بگو ،حقیقت شاید براش سنگین باشه اما کم کم آمادش میکنه ، دروغ گفتن عین خیانته ، دونستن حقه اونه ، باور کن ".. خیانتهایی که این رزوها شنیده ام دور سرم چرخ میخوره ، انگار که استاد با من بوده باشه ، ریه هام برای هوا دلتنگی میکنند دارند خفه میشوند ببدبخت ها ،بلند میشوم و از اتاق میزنم بیرون برای چند دقیقه.



نظرات() 

تاریخ:جمعه 6 دی 1392-09:50 ق.ظ

نویسنده :آنا

زایمان تلقینی

1) اولین باری که دیدمش 35 هفته بود، اولین بارداری ، من اینترن اورژانس بودم و آمده بود برای نوار قلب و حرکات جنین !! مضطرب بود ، با یک بوی عجیب وحشتناک ، شبیه بوی آمونیاک!!! روی تخت که خوابید تا قلب جنینش رو پیدا کنم پرسید " منو سزارین میکنید دیگه ؟"  راستش این سوال را نزدیک به هزار بار بود از هر زائویی که روی این تخت خوابیده بود شنیده بودم و جواب مشترکی داده بودم که " معلوم نیست ، اولویت با زایمان طبیعیه !! " ناگهان زد زیر گریه ، اصلا اگر بودی باورت نمیشد 38 ساله ست ، دقیقا مثل یک دخترک 8 ساله که عروسکش را قاپیده اند هق هق میکرد ، بماند که با چه مکافاتی آرامش کردم و وعده ی سزارین دادم تا بلکه بگذارد این دستگاه لعنتی نوار قلب را ثبت کند.. بعدا که تشکیل پرونده داد توی سوابقش بستری به دلیل سایکوز در بیمارستان روزبه را خواندم.

2) بار دوم ، دوستم اینترن کشیک بود ، میگفت شوهرش یکهو گذاشتش دم در اورژانس و غیب شد ، زن بیچاره مدام گریه میکرد و التماس که تو رو خدا سزارینم کنید ، فرصت برای هیچکاری نبود ، توی معاینه فهمیدیم سر بچه بیرون آمده ، فوری بردیمش اتاق زایمان و به خاطر شرایط روحی خاصش سعی کردیم آرومش کنیم واسه همین مجبور شدیم وانمود کنیم که میخوایم همین جا سزارینت کنیم و این سرم بیهوشیست که داریم تزریق میکنیم !! بعد (دوستم) مکث میکند و زل میزند توی چشمهامو میپرسد " فکر میکنی چی شد ؟! " من مشتاق سری تکان میدهم ، ادامه میدهد " توی تمام فرایند زایمان و حتی بعد از بخیه هایی که یک ساعت طول کشید، حتی یک آخ هم نگفت ، باورت میشود آنا ؟! حتی یک آخ !! تازه توی زایمان هم کاملا همکاری میکرد " ... بعد از آن این کیس رو حتی وقتی برای اساتید روانپزشکی یا هر همکار دیگه ای گفتم متعجب جواب میداد که " حتی یک آخ ؟!! " .. به بیمارواقعا تلقین شده بود که دارد سزارین میکند !!

* اگه خاکم،اگه سنگم، اگه دلتنگم / با خودم ،با تو و  این فاصله میجنگم / اگه رودم ، با تو بودم ، به تو دلبستم / من از این من ، من از این تو ، از همه خستم/ اگه بغضم ، اگه گریه ، اگه میبارم / کی میدونه سر رو دوش کی میذارم ؟ / آی خــــــــــــــــــدای نفسای منه سرگردون / به همون روز تولد منو برگردون .... اهنگ محبوبم.. خواننده محبوبم.. پویا بیاتی



نظرات() 

تاریخ:شنبه 30 آذر 1392-10:58 ق.ظ

نویسنده :آنا

امروز را برای من باش ، چنان که آخرین روز است

* از آخرین فیلم قشنگی (از نظر خودم) که دیدم دوسالی میگذرد ، the lake house !!! تنها فیلمی که از سر لذت دو یا سه بار تماشاش کردم و آخرش عاشق شخصیت داستانهاش شدم و اولین بار که میدیدمش عین بی بی همش دعا میکردم ختم بخیر شود و آخرش هم فرتی زدم زیر گریه !! بعد از،آن فیلمهای بیشماری بود که دیدم اما هیچ کدامشان آنچنان متاثرم نکرد !! میدانی ؟!! راستش بنظرم عشق واقعی غنیمتیست که همینجوری دستت نمیرسد و اگر حواست نباشد بخودت که بیایی پریده !! بعد از آن هرچه تقلا کنی یکجای دیگر هم که شده گیرش بیاوری ، نه این که گیر نیاید ها ، ولی بنظرم قلابیست ، یا شاید دست دوم ، خب من اینطور حس کردم !!! حس استیصال مزخرفیست که دارم ، حس انسانی که تمام حواس هزارگانه ی هستی و تمام الهه های بشریت دورش خط قرمز کشیده اند !! استخوانهام تیر میکشند وقتی برای هزارمین بار توی این ده روز به سالهای رفته فکر میکنم !! به یلدای تمامشان که هربار با شوق عجیب با یک دنیا آرزو چشم میبستم و تند و تند دعای برآورده شدنشان را میکردم و وعده میدادم که دخترک زمستانی ام ، انشاله امسال !!! یلداها اما بنظرم هیچوقت طولانی نبودند ، با یکی دوتا کاسه انار و یکی دو قاچ هندوانه میرفتند و من چشم براه دیگری و حالا امشب ، همین یلدا ، خدایا دیگر نمیخواهم هیج آرزویی کنم ، میخواهم اعتراف کنم کوچک بودم برای درک این حقیقت بزرگ ، لطفا تمامش کن ، دیگر نمیکشم !! من خوشبختم همین که هستم و همین که خانواده ی کوچکی دارم که عشقشان وصله ی جان من است !! قول میدهم دیگر نق نزنم ، غرغر نکنم ، شاکی نشوم یا حتی آرزو هم نکنم !!

* اولین کشیک این بخشم بود ، 10 روز پیش ، بعد از آن دیگر خستگی از تنم در نرفت ، یکی شبیه هرکول ، دوطرف استخانهام رو گرفته بود و همینجوری هی میکشید و هی میکشید ، بعد ماهیچه ها کش و قوس می آمدند و زق زق میکردند و بدنم آمپر میچسباند ، 5 روز طول کشید تا تشخیص انفولانزا را ، در بهترین حالت ممکن ، براش گذاشتم و برای اولین بار به لطف بروفن کمی خوابیدم ، حالا 5 روزی میشود که هی بروفن و انتی بیوتیک میندازم بالا ، داروها ی چینی ناحسابی !! پیرزن هفتاد ساله ای شده ام برای خودم !! هرکولک دارد بیخ گوشم مرثیه میخواند، هی میگوید چه حسی داری اگر فردا استخوانهات رو قاچ کنم یا نفست را بمکم ؟!! من شده ام شبیه بچه گربه ی چشم درشتی که دارد زور میزند یکورکی نگاه التماس آمیز معصومیت وار بکند ، بعد یکهو یادش می افتد که اگر هرکول با این نگاه ها خر نشود و امروز همه چی تمام بشود چه ؟! بیچاره رویاهای آنا ، بیچاره کارهای نیمه مانده ی بچه پیشی !!! حالا فکر کن توی این هاگیر واگیر برزخ و ذوزخ و بیمارستان ، توی خیابان یکی کلیک کند توی نگاهت تا محض کنجکاوی (!) بداند دنیایت چه رنگیست ؟! عمق لبخند ها چند ثانیه و فاصله ی تکرار یک لبخند عمیق تر چند هفته است ؟!! آنهم منی که هنوز بعد این هفتاد سال (!!) دقیقا دستگیرخودم هم نشده چرا توی خیابان عادت دارم انقدر سربزیر باشم و توی دنیای خودم شیرجه بروم و هیچ نگاهی را دنبال نکنم ؟!! ترس دارم از نگاه آشنایی ؟!! یا نگاهها بیش از حد برام غریبه هستند ؟!!.. چه قرار است ببینی وی این نگاه بجز یک آنای خسته و ناخوش ؟؟

* شب یلداتان بینهایت مبارک ، سلامت باشد و عمرتان به بلندی یلدا

* برای مریمم : دخترک بور سفید زمستانی ام ، فقط من و توییم که میدانیم زمستان چه سرمای دلچسبی دارد برای ما ! و آروزی باریدن هر برف که تو یکبار گفتی با آنها به زمین رسیدی !! و حالا هربار که برف میبارد برایت تولدی میگیرم که بابابنوئل ها را حسابی به زحمت بیاندازد ، اما تو بخند ، بگذرا غمهایت در سوز این سرما کرخت شوند و لبهایت به لطف برف ها گرم و خندان !! دنیا هنوز هم ادامه دارد. " زمستانت مبارک "



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 25 مهر 1392-09:58 ب.ظ

نویسنده :آنا

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد

1) 24 هفته است وهیچکاری از تو ساخته نیست ، نه از تو که تنها یک اینترن ساده ی بخش زنانی نه حتی از سال بالایی تر ها نه از هیچ استاد دیگری ، دارد بعد از 6 ماه تلاش و تقلا جنینش را سقط میکند و تو تنها کاری که میتوانی بکنی این است که تسهیل کنی سرعت سقط را و از عفونت های پشت بندش جلوگیری کنی !!! درد دارد ، اما درد روحش بیشتر است انگار ، نوبت انقباض ها که میرسد دندانهاش را فقط روی لبها ش فشار میدهد اما حتی در غیاب انقباض ها یک اشک لجوج گوشه ی چشمش برق میزند !! من دوست دارم اینجور موقع ها بزنم به چاک ، دوست دارم صفحه های کتابم را نگاه کنم اما غربت نگاه مریضم خشکم نکند ، فقط وقتی فکرم حتی بین صفحه های  کتاب فیکس نگاه غمگین اوست زیرزیرکی به بهانه ی چک سرم نگاهم لیز میخورد روی صورتش ، بعد وقتی که ناگهان نگاهش نگاهم را شکار میکند برای اینکه تابلو نکنم غافلگیرم کرده لبخند میزنم ، یک لبخند شاید با طعم همدردی ، نمیدانم چطور اما انگار او هم طعمش را میتواند بچشد ، لبخند میزند !!

2) اورژانس زنان شلوغ است ، همه داریم دور خودمان مثل فرفره چرخ میخوریم ، هیچ کس هم اعصاب  سوال جوابهای مریض ها رو ندارد ، توی همان شلوغ پلوغی ها انگار یکی زده روی دکمه ی slow motion !!من از فاصله ی دوتا تخت آنورترش رد میشوم و انگار توی اورژانس ناگهان خالی میشود و یک فضای تهی میماند و من و او ، فقط صدای اوست که میشنومش ، دارد صدایم میکند !! حالا من کنار تختش حاضرم ، حالا دارم راجع به عوارض نگه داشتن بچه اش با این فشار خون بالا و اینکه هیچ ارزشی ندارد جنین زنده با مادر مرده و... آگاهش میکنم ، هشدارش میدهم ، برایش سخنرانی میکنم  یا شاید هم یک چیزی توی این مایه ها !! خب من هیچ کار دیگیری از دستم ساخته نیست ، هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانم جز همین لبخند های ساده و این توضیح هایی که احساس میکنم حق دارد بداند اما تا حدی و.. دست آخر باز هم یک جمله ی ساده " نگران نباش همه چی درست میشه !! "

3) این ریتم تکراری خیلی از حضورهای من وقتیست که کنار تختی خواسته میشوم ، اما نکته ی تکراری شیرینش وقتیست که ممکن است هر دو بدانیم که دیگر هیچ راهی نیست و هیچ کاری از دست هیچ انسانی ساخته نیست اما ناگهان شیرینی همین جمله ی ساده به زیر زبانمان خوش می آید ، مثل نوری توی تاریکی ظهور میکند و چشمهامان را وادار میکند لبخند بزند، می دانی که ؟! امید حتی کاذبش هم شیرین است ،به خیلی دردها هم می خورد ، ایمان داشته باش . من این را از چشمهای قدردان بیشماری که گوشهایشان این جمله را از لبهای من شنید چشید ه ام.  



نظرات() 



  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5